قنوت

مرکز توزیع و نشر محتوای نماز

قنوت

مرکز توزیع و نشر محتوای نماز

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

حدیث هفته:
موضِعِ الصَّلاة مِنَ الدِّین کَموضِعِ الرَّأسِ مِنَ الجَسَد
جایگاه نماز در دین ، مانند جایگاه سر در بدن است.

کنز العمال، ج ۷، حدیث ۱۸۹۷۲

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۹ آذر ۹۶، ۱۰:۱۹ - پوریا قلعه
    ممنون
نویسندگان

شهدا و آزادگان و نماز

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ق.ظ

5255

آواى ملکوتى

یادى از شهید نواب صفوى ، از زبان علاّمه محمّد تقى جعفرى

هر دو جوان بودیم و هر دو به نوعى تهجّد و شب زنده دارى و زیارت را دوست داشتیم . در حوزه نجف در خدمت مرحوم آیة ا... شیخ طالقانى (1280 - 1364 ه‍ .ق ) تلمذّ مى کردیم و از علاّمه شیخ عبدالحسین امینى ((صاحب الغدیر)) (1320 - 1390 ه‍ .ق ) درس ایمان و ولایت مى آموختیم . روزى پیشنهاد کرد پیاده از نجف به کربلا براى زیارت سومین پیشواى تشیع باهم حرکت کنیم . موافقت کردم و بعد از ظهر یکى از روزهاى پاییزى به راه افتادیم . هوا تقریباً تاریک شده بود که ما در راه نجف کربلا قرار گرفتیم و هنوز بیش از چند کیلومتر از شهر دور نشده بودیم که مردى تنومند از اعراب بیابان نشین در جلومان سبز شد و با صداى خشن فرمان ایستادن داد. در نور مهتاب خنجر آذین شده اى که مرد عرب بر کمر داشت را دیدم و یکّه خوردم ، امّا سیّد آرام ایستاد. مرد عرب با خشونت گفت : هر چه دینار دارید از جیبهایتان بیرون آورده و تحویل دهید. من ترسیده بودم و مى خواستم آنچه دارم تحویل دهم که ، یک مرتبه متوجه شدم شهید نواب صفوى با چالاکى خنجر مرد عرب را از کمرش بیرون کشیده و برق آن را جلو چشمان مرد تنومند عرب نگه داشته و با قدرت نوک خنجر را نزدیک گلویش قرار داده و مى گوید: با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتیها بشوى . من از سرعت و شجاعت سیّد حیرت زده و مات به هر دوى آنها نگاه مى کردم که مرد عرب ما را به چادرش جهت استراحت دعوت کرد. نواب صفوى فوراً پذیرفت ، براى من تعجب آور بود به سیّد گفتم : چگونه دعوت کسى را مى پذیرى که تا چند لحظه پیش مى خواست لخت مان کند. سیّد گفت : اینها عرب هستند و به میهمان ارج مى نهند و محال است خطرى متوجه ما باشد. آن شب من و نوّاب به چادر عرب رفتیم و سیّد تا صبح آرام خوابید، و من تا صبح بیدار بودم و همه اش مى ترسیدم که مرد عرب هر دوى ما را نابود کند. سیّد نیمه شب براى نماز برخواست و با آوائى ملکوتى با خداى خویش به راز و نیاز پرداخت ، و فرداى آنروز با هم عازم کربلا شدیم ... این خاطره در طول پنجاه سال همیشه نوازشگر من بوده است.

 ظهور و سقوط سلطنت پهلوى ، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست ، ج 1، ص 157 و 158.

 ابلاغ دستورات

حدود ظهر روز پانزدهم اسفند، یعنى دومین روز اقامت در «موصل 1» صداى صوتى شنیده شد و به دنبال آن دستور دادند که در میدان بزرگ اردوگاه جمع شویم . دقایقى بعد سروان عراقى از راه رسید و سلامى کرد و رو به مترجم گفت : کار ندارم در جبهه چکار مى کردید. باید بگویم توجه داشته باشید که شما الان در دست ما اسیرید، قانونهایى برایتان مى گویم ، احترام بگذارید، تا ما نیز به شما احترام بگذاریم و بعد با تاکید اضافه کرد که : «صَلاةُ الجماعةِ ممنوع ، صلاةُ الَلیلِ مَمْنُوع ، اَلْتَجَمْعُ اَکثُر مِن ثَلاثهِ نَفَراتٍ مَمْنُوع ، اَلْدُعا وَالقرآن بهِ صَوتِ عال مَمْنُوع ، مَنْ تَمَرَد عَنِ القانُونِ اَعامَلُ المُخالفین بِاَشَدِّ الْمُجازاتِ.» نماز جماعت ممنوع ، نماز شب ممنوع ، اجتماع بیش از سه نفر ممنوع ، دعا و قرآن با صداى بلند ... ممنوع ، هر کس از قانون سرپیچى کند با شدیدترین وجه مورد تنبیه قرار مى گیرد.

 خوشه هاى خاطرات ، روحانى آزاده برادر قاسم جعفرى ، ص 68.

با نماز شهید رجائی

روزی نزدیک ظهر به منزل شهید رجائی رفتم . ظهر ، صدای اذان که شنیده شد ، ایشان از جا برخاستند و برای اقامه نماز آماده شدند . ایشان را صدا زدند که : « غذا آماده است و سرد می شود . اگر اجازه می فرمائید ، بیاوریم »

شهید رجائی در همان حال فرمودند :« خیر ، بعد از نماز .»

نگاهی به صورت آرام و چهره متبسم شهید رجائی انداختم . با لبخند به من گفت :« عهد کرده ام هیچ وقت قبل از نماز ناهار نخورم . اگر هم زمانی ناهار را قبل نماز خوردم و نماز را اول وقت نخواندم ، فردایش را روزه بگیرم .» 
ایشان همیشه می فرمودند :« به کار بگوئید وقت نماز است ، به نماز نگوئیید کار دارم.

 کوتاه و خواندنی از نماز ، نادر فاضلی ، ستاد اقامه نماز ، اول ، 1377 به نقل از دکتر غلامعلی افروز ، ص 51

بعد از نماز

روزى حدود ظهر در محضر شهید بزرگوار رجائى (1360 ه‍ .ش ) بودم . صداى اذان شنیده شد. در حالى که ایشان از جایشان حرکتى کرده و مى خواستند خود را براى اقامه نماز آماده کنند، در زده شد و خدمتگزار وارد اتاق شد و گفت : غذا آماده است ، سرد مى شود، اگر اجازه مى فرمایید بیاورم . شهید رجائى فرمودند: خیر، بعد از نماز. وقتى که خدمتگزار از اتاق خارج شد، ایشان با چهره اى متبسم و دلى آرام خطاب به من فرمودند: عهد کرده ام هیچ وقت قبل از نماز ناهار نخورم ، اگر زمانى ناهار را قبل از نماز خوردم ، یک روز را روزه بگیرم

روشهاى پرورش احساس مذهبى نماز، ص 29، به نقل از دوستان صمیمى شهید رجائى.

تاثیر روح بزرگ

مامورینى که محافظ مدرّس بودند، ابتدا از نزدیک شدن به آقا، بر حذر داشته مى شدند. ولى پس از چندى از مریدان و حامیان آقا مى گردیدند. آنها در ظاهر حالتى خشن به خود مى گرفتند تا شک ماموران شهربانى را بر نیانگیزند و در حقیقت یار و پرستار با وفاى او بودند. نیروهاى مخصوص و جاسوسان وقتى که از این روابط مطلع مى شدند ماءمورین را به جاى دیگر انتقال مى دادند و عده اى دیگر را به جاى آنها مى آوردند. ولى طولى نمى کشید که تازه واردین هم به ایشان علاقمند مى شدند و تحت تاثیر روح بزرگ و کمالات معنوى مدرّس قرار مى گرفتند. از این رو است که هر سه ماه یکبار ماءمورین را تغییر مى دادند. یکى از زندانبانان گفته بود: روزى که به قلعه خواف آمدم چندان آشنایى با آقا نداشتم . بعد از چندى فهمیدم که چه سیّد بزرگوارى است ، یک روز سؤال کردم : آقا براى شما این نان و ماست و خوراک بادمجان کافى است ؟ اجازه بدهید تا غذاى بهترى برایتان تهیه کنیم ؟ آقا پاسخ داد:

به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق

که بار منّت خود بِه که با منّت خلق

وقتى مدرّس وضو مى گرفت و به نماز مى ایستاد، مامورین زندان سعى مى کردند خود را سریعاً به آقا برسانند و در

ماز او شرکت کنند.

 مدرّس مجاهدى شکست ناپذیر، ص 214، داستانهاى مدرّس ، ص 309 و 310.

تحول ایمان

ساعت 10 شب بود و سوز و سرماى زمستانى همه ما را در گوشه زندان جمع کرده بود، در همین حین ، متوجه سرباز عراقى شدم که با اشاره دست مرا مى خواند. با شک و دودلى جلو رفتم ، امّا وقتى مقابلش ایستادم در چهره اش موجى از عاطفه دیدم . لحظات عجیبى بود و نگاه او حکایت از حادثه اى عجیب مى کرد. گویى در پى یافتن گم شده بود. او پس از چند لحظه سکوت گفت : آیا مى توانى نماز خواندن را به من یاد بدهى ؟ چیزى را که مى شنیدم باورم نمى شد، او دوباره حرفش را تکرار کرد. در حالى که اشک شوق در چشمانم حلقه زده بود، جواب مثبت دادم . مدّتى طول کشید تا خواندن نماز را یاد گرفت و پس از آن نه تنها اذیتمان نمى کرد، بلکه تا حد توان هواى ما را نگه مى داشت . او شیعه مذهب بود. یک روز دیگر همین نگهبان از من پرسید که نیمه شبها چه مى خوانیم و من به او فهماندم که نماز شب اقامه مى کنیم . او با اشتیاق تمام ، طریقه اقامه نماز شب را نیز یاد گرفت . به تدریج خود را در دنیاى دیگر احساس مى کردم و جوانه هاى امید در دلم شکوفه مى شد حالت غیر قابل وصفى بود. و من در زیباترین لحظات عمرم ، در پیشگاه خدا سجده شکر به جا مى آوردم . این سرباز عراقى طورى متحول شده بود که وقتى خبر ارتحال حضرت امام قدّس سرّه را شنید، اشک از چشمانش سرازیر شد.

تهجّد و تلاوت قرآن

ایشان یک چنین روحى داشت . مرد بسیار دقیق و ظریف بود، و به شدّت تحت تاءثیر هیجانات عرفانى و معنوى قرار داشت . با دیوان حافظ و اشعار عرفانى مانوس بود. با قرآن زیاد ماءنوس بود. تصور مى کنم اینطور بود که هر شب ایشان تا یک مقدارى قرآن نمى خواند نمى خوابید. البته این را من در تعدادى از سفرهایى که با ایشان به مشهد داشتند یا با هم به فریمان رفته بودیم ، یا در مشهد که با ایشان بودیم دیده بودم . مرحوم مطهّرى ؛ (1298 - 1358 ه‍ .ش ) یک مرد اهل عبادت و اهل تسویه و تزکیّه اخلاق و روح بود. من فراموش نمى کنم ایشان وقتى مشهد مى آمد خیلى از اوقات به منزل ما وارد مى شد گاهى هم ورودشان در منزل خویشاوندان همسرشان بود. هر شبى که با مرحوم مطهّرى بودیم ، این مرد نیمه شب تهّجد با آه و ناله داشت ، یعنى نماز شب مى خواند و گریه مى کرد. بطورى که صداى گریه و مناجات او افراد را از خواب بیدار مى کرد. یک شب ایشان منزل ما بودند. نصف شب از صداى گریه ایشان خانواده ما از خواب پریده بودند. البتّه اول ملتفّت نشده بودند صداى کیست ، امّا بعد فهمیدند که صداى آقاى مطهّرى است . ایشان نصف شب نماز شب مى خواند، همراه با گریه ، با صدائى که از آن اطاق مى شد آن را شنید!.

 سرگذشتهاى ویژه از زندگى استاد شهید مطهرى (ره )، ج 1، ص 89، خاطره از همسنگر دیرین آن شهید، آیت ا... خامنه اى رهبر معظم انقلاب .

جرم سجده طولانى

آن شب ، پس از صرف شام ، مشغول خواندن نماز مغرب و عشا شدم . نمازم را که خواندم متوجه نگهبانى شدم که پشت پنجره ایستاده بود و داخل سلول را مى پایید. او به یکى از بچه ها خیره شده بود و نماز خواندن او را تماشا مى کرد. وقتى نماز و سجده طولانى و همراه با آه و ناله وى تمام شد، سرباز عراقى او را صدا زد و با خشم پرسید: - چرا این همه در سجده بودى ؟ براى چه کسى دعا مى کردى ؟ براى خمینى ؟! آن برادر اسیر، جواب داد: نه ، داشتم براى آزادى خودمان دعا مى کردم . سرباز بعثى نام او را یاد داشت کرد (و وقیحانه آب دهانش را بر روى او انداخت ) و از پشت پنجره دور شد. صبح روز بعد آن برادر را به جرم دعا و سجده طولانى به 25 ضربه شلاق محکوم کردند و با کابل ، پشت او را سیاه نمودند. طورى که پس از تحمّل ضربات به حالت اغماء دچار شد.

 رمل هاى تشنه ، ص 84.

سجاده سرخ

روز جمعه 20 شهریور 1360، روز دیگرى در شهر تبریز بود. آیة الله مدنى نیز در آن روز حال و هواى دیگرى در ایراد خطبه ها داشت . مردم مسلمان مشتاق ملاقات حق ، از سراسر شهر به سوى مصلاى نماز جمعه سرازیر شده بودند تا به نغمه هاى با سوز و گداز این مرد بزرگ گوش جان بسپارند. آن روز هیچ کس نمى دانست سیّدى که هم اکنون در جلو دیده گانشان چون موجى ناآرام مى خروشد لحظاتى بعد به اقیانوس جاوید آخرت مى پیوندد و براى همیشه در دل دریاى سعادت آرام مى گیرد. هر لحظه که مى گذشت رُخسار این مسافر بهشتى افروخته تر مى شد، و نور شهادت بر پیشانى اش بیشتر مى درخشید و سکوت حاکم بر زمان آرامشى قبل از طوفان را براى مردم ، و آرامشى ابدى را براى آن فریادگر رقم مى زد. مدنى همچنان مى گفت و مى نالید، فریادش اوج مى گرفت و دوباره بر فرق دشمنان انقلاب فرود مى آمد. از تقوا مى گفت و به پارسایى مى خواند، از کربلا مى گفت و به عاشورا مى خواند... زمانى نگذشت که خطبه ها تمام شد و مدنى قامت به نماز بست . خدایا! چه اتفاقى خواهد افتاد؟ براى هیچ کس ‍ معلوم نبود، امّا هر لحظه که سپرى مى شد نه تنها تاریخ تبریز، بلکه تاریخ خونبار تشیّع خود را براى ثبت حادثه اى بزرگ و ناگوار آماده مى کرد. آیة ا... مدنى نماز جمعه را به پایان برد و به عادت همیشگى در میان نماز جمعه و عصر به عبادت مشغول شد. در این هنگام از صف سوم نماز، منافقى از نسل خوارج بلند شد و به سوى ایشان هجوم برد، پس از لحظه اى کوتاه آیة ا... مدنى را که چون کبوترى آزاد در عالم ملکوت اوج گرفته بود در چنگال کرکسى خون آشام قرار داد و سپس صداى انفجارى مهیب محراب عبادت را غرق در خون کرد... امام جمعه بر سجاده خونین غلتید و محاسن سفیدش با خون سرخش خضاب شد و مرغ روحش که سالها در سر هواى پرواز داشت قفس تن را شکست و به ملکوت اعلاء پر گشود و بدین گونه دعایش بر کرسى اجابت نشست .! مى گویند آیة ا... مدنى چندى پیش از شهادت یعنى بهار سال (1360 ه‍ .ش ) با دوستانش آیة ا.. دستغیب ، آیة ا... صدوقى و شهید هاشمى نژاد در مشهد مقدس وقتى ضریح امام رضاعلیه السّلام را غبار روبى مى کردند هر کدام دو رکعت نماز حاجت خوانده و از خداوند شهادت در راه اسلام را طلب مى کنند و عاقبت نیز همگى به آن لطف تمام و حُسن ختام مى رسند. زبان رساى آذربایجان ، استاد سیّد محمّد حسین شهریار که خود در فراق شهید مدنى و همراهان شهیدش ، گلاب دیده از چشم جارى ساخت . در رثاى شهیدان چنین سرود:

خلوتى با ملک العرشم بود

جستم احوال شهیدان در خواب

خود صداى مدنى بود که گفت

شهریارا و لهم حسن مآب شهریار 

 شهید مدنى جلوه اخلاص ، ص 112، نماز ابرار، ص 119.

سرباز نماز

در یکى از روستاهاى فیروز کوه جلسه بزرگداشت شهدا برپا بود و شهید امیر سپهبد صیاد شیرازى به عنوان سخنران دعوت شده بود. پس از مداحى و چند برنامه مرسوم دیگر از شهید صیاد خواستند سخنرانى بکند. ایشان پشت تریبون قرار گرفت و پس از شروع به صحبت با نام خداوند تبارک و تعالى و درود و صلوات بر پیامبر و آلش علیهماالسّلام فرمود: روزى جلسه مهمى در مورد جنگ خدمت حضرت امام بودیم . وقت نماز شد و امام وضو گرفت و به نماز ایستاد و ما هم به تبع امام فهمیدیم وقت نماز است و نماز بر همه چیز ترجیح دارد. بعد شهید صیاد شیرازى با اشاره به وقت نماز به حضار فرمود: الان هم وقت نماز هست اگر خواستید بعد از نماز براى شما سخنرانى مى کنم صحبت را تمام کرد و صفهاى نماز تشکیل شد و همانجا در اول وقت نماز جماعت برپا گرفت.

روزنامه جمهورى اسلامى ، 20 اردیبهشت سال 78، ش 5774، ص 12.

 شب آشتى با خدا

یکى از برادران سرباز که از خانواده اى غیر مذهبى بود و نماز نمى خواند در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد. همه تعجب کرده بودیم که چرا او شهید شد امّا وقتى به سراغ یادداشتهایش رفتیم چیزهایى نوشته بود که خیلى تکان دهنده بود از جمله نوشته بود: «قبل از عملیات ، یک شب از رزم شبانه برگشتیم ، چون آن شب خیلى خسته بودم دراز کشیدم تا بخوابم . امّا بقیه رزمنده ها به نماز خواندن مشغول شدند. در آن لحظه نسب به آنها احساس کمبود کردم و با این که آنها دوستانم بودند حس کردم خیلى با آنها فاصله دارم . ناگهان به گریه افتادم . در همان لحظه با خداى خود عهد کردم همیشه به یاد او باشم و نماز بخوانم . بلافاصله وضو گرفتم و در کنار یکى از برادارنى که خیلى دوستش داشتم مشغول نماز خواندن شدم . من آن شب را هیچ وقت فراموش نمى کنم ، شب آشتى با خدا یا با خودم بود.» پس از شهادت آن رزمنده عزیز خانواده اش هم تغییر عقیده دادند و نماز خوان شدند.

شبهاى اسارت

ساعت 5/3 نیمه شب بود که از خواب بلند شدم . مثل شبهاى گذشته تعداد زیادى از بچه ها حدود هفتاد نفر را دیدم که مشغول اقامه نماز شب بودند مدّتى بعد، سرباز عراقى از پشت پنجره مسئول آسایشگاه را صدا زد و پرسید: دو ساعت به نماز صبح مانده است چرا اینها الان نماز مى خوانند؟ حتماً در دوره گذشته نخوانده اند و می خواهند جبران کنند! مسئول آسایشگاه در جواب او گفت : اینها نماز شب مى خوانند و با خدا راز و نیاز مى کنند. سرباز گفت : یک ساعت است دارم قدم مى زنم و مى بینم که همه قنوت گرفته اند. اینها چه مى گویند؟ من باید بدانم که چرا قنوت گرفته اند و گریه مى کنند. و یکى از بچه ها را خطاب قرار داد و با لحنى تمسخر آمیز پرسید: براى چه گریه مى کنى ؟ مگر مرد هم گریه مى کند؟ حتماً دلت براى پدر و مادرت تنگ شده ؟! آن اسیر که حدود نوزده سال داشت در جواب گفت : من براى بدبختى شما گریه مى کنم و نمى دانم که چه وقت مى خواهید به حقیقت برسید. سرباز عراقى با شنیدن این جمله شروع به دادن فحش و ناسزا کرد. صبح روز بعد، آن برادر آزاده را به زندان انفرادى بردند و به مدّت 10 شب حبس کردند.

 صحنه هاى زیبا

شکوه و عظمت صفهاى منسجم و فشرده نماز که از اول آسایشگاه تا نزدیک در رسیده بود از انتهاى صفها بیشتر نمایان بود. و حرکتهاى منظم و هماهنگ که ابهتش دشمن را به لرزه مى انداخت ، صمیمیت و یکدلى را بیشتر در قلبها زنده مى کرد، گویى این نماز متجّلى وحدت و یکپارچگى بود. آن شب من به عنوان نگهبان ، کنار پنجره ! ایستاده بودم تا اگر سر و کله نگهبانان عراقى پیدا شد با رمز مخصوص ، دیگران را با خبر کنم . امّا آنقدر رکوع و سجود بچّه ها زیبا و با صفا بود که بکلى وظیفه ام را فراموش کرده بودم و خدا را شکر که آن موقع نگهبان نیامد و الاّ نمى دانم چه مى شد. خوف دشمن از اینگونه برنامه هاى شکوهمند و منسجّم ، گوشه اى از حکمت نماز جماعت را براى ما ملموس مى نمود.

 در محراب اسارت ، ص 66.

عروج

یک ماه از عملیات سخت و طاقت فرساى والفجر8 مى گذشت . یک روز ساعتى از غروب گذشته ، جواد آقا آب از سر و رویش مى چکید که آمد پشت خاکریز. بى سیم چى او در حال نماز بود. گفت : ناصر جان ! اگر صداى بى سیم در آمد، جوابش را بده تا من نماز بگذارم . - چشم آقا جواد!

نماز مغرب را به علت کوتاه بودن خاکریز نشسته خواند. من کنارش ‍ نشسته بودم و گوش به بى سیم داشتم . نماز عشاء را خواست شروع کند که صداى بى سیم در آمد. گفت : ناصر جوابش را بده .

و بعد خودش تکبیرة الاحرام را گفت . دو سه قدم بیشتر به طرف بى سیم برنداشته بودم که ناگهان خمپاره اى وسط ما فرود آمد.و موج انفجارش مرا به گوشه اى پرت کرد. برخواستم و رفتم سراغ بى سیم . فرمانده لشکر - سردار حاج غلامرضا جعفرى - بود و جواد را مى خواست . - آقا جواد مشغول نماز است . - برو بهش بگو با من تماس بگیرد.

رفتم سراغ جواد، دیدم نیست . گفتم : اینکه الان داشت نماز عشاء مى خواند! گوشى را برداشتم و گفتم : - آقاى جعفرى ! جواد آقا نیست ، نمى دانم کجا رفته . - هرجا که هست پیدایش کن !

دوباره شروع کردم به جستجو در آن حوالى . سمت چپ و راست خاکریز را دیدم . یکباره یک سیاهى در آن تاریکى شب توجهم را جلب کرد. خم شدم روى سینه خاکریز، خداى من ، جواد آقا! غرق در خون بود و... بغض سنگین ناباورى گلویم را فشرد و سراسیمه به طرف بى سیم رفتم و گریه آلود گفتم : - حاجى ! منتظر جواد نمانید، رفته پیش بنیادى ! ایشان ناباورانه گفت !:

- پیش بنیادى یعنى چه ؟ هق هق گریه ام بلندتر شده . - موقعیت بنیادى که مفهوم است ؟! - پس بمان من آمدم ! سردار جعفرى سراسیمه خودش را رساند. امّا پیکر جواد آقا دل آذر (فرمانده عملیات لشکر 17 على بن ابیطالب ) را یاران داغدارش چونان گوهرى گرانبها بر سر و دست برده بودند. و او در نماز به معراج حقیقى سفر کرده بود.

علمدار سر فراز، ص 123.

قبله پنهان

در اوایل اسارت ، ما را از «العماره» به بغداد انتقال دادند و یک راست به سازمان امنیت (استخبارات ) بردند. وقتى به آنجا رسیدیم ، موقع خواندن نماز بود، امّا عراقیها اجازه این کار را به ما نمى دادند. ناچار روى زمین نشستیم و براى اینکه نگهبانان متوجه نشوند، نماز را به صورت نشسته خواندیم . آن هم در چهار زاویه مختلف . چرا که حتى جراءت پرسیدن جهت قبله را از ماءمورین عراقى نداشتیم .

نماز در اسارت ، ص 15، خاطره از برادر آزاده رمضانعلى زارعى .

قضای نماز شب

شب قبل از عملیات محرم ، برادر مهدى سامع تا بعد از نیمه شب به شناسائى رفته بود و دیر وقت خسته و کوفته برگشته و به خواب رفت . بچه ها که براى نماز شب بیدار شده بودند او را بیدار نکردند و چون خسته بود و شب بعد هم باید در عملیات شرکت مى کرد. صبح که براى نماز بیدار شد گفت : مگر سفارش نکرده بودم مرا براى نماز شب بیدار کنید؟ آه سردى کشید و گفت : افسوس ! شب آخر عمرم نماز شب ام قضا شد! فردا شب ! عملیات آغاز شد و در حین عملیات مهدى به خیل عظیم شهدا اسلام پیوست.

 جا نماز معطّر، ص 20.

لحظات آخر زندگى یک سردار

سیّد مجتبى نواب رهبر بزرگ فدائیان اسلام براى مقابله با مزدوران استعمار، سازمان فدائیان اسلام را در سال 1324 ه‍ .ش تشکیل داد که اعضاى مرکزى این سازمان عبارت بودند از: 1- سیّد حسین امامى 2- خلیل طهماسبى 3- سیّد عبدالحسین واحدى 4 - محمّد مهدى عبد خوانى 5 - مظفر ذوالقدر و ... هژیر از مهره هاى مورد اعتماد انگلیسیها بود همیشه مشاغل مهمى داشت و پس از شهریور 20 چندین بار وزیر شد و پس از سقوط کابینه قوام در سال 1327 چند ماه نخست وزیر بود. نخست وزیرى او به علت مخالفت مردم دوامى نیاورد و پس از آن به دستور شاه وزیر دربار شد و در همین سمت توسط((فدائیان اسلام ))کشته شد. روز جمعه اى بود و محمّد رضا به اتفاق عده اى در فرح آباد بود، من هم بودم بعد از ظهر خبر رسید که هژیر را ترور کرده اند. محمّد رضا به من گفت : بیا با هم به بیمارستان برویم . هژیر در بیمارستان شماره 2 ارتش بسترى بود. شاه وارد اتاق هژیر شد و من هم به دنبالش . هژیر کاملاً هوشیار بود و خواست که اداى احترام کند، ولى محمّد رضا نگذاشت و گفت : نه شما زخمى هستید، استراحت کنید. شاه مدّتى نشست و چون دید حال هژیر خوب است بیمارستان را ترک کرد. ولى شب (5/6 ساعت پس از ملاقات فوق ) خبر رسید که هژیر فوت کرده است . فرداى آن روز در محافل سیاسى بالا شایع شد که ترور هژیر کار رزم آرا است . در آن زمان رزم آرا قدرتى بود و به شدت براى کسب مقام نخست وزیرى زد و بند مى کرد. شایعه فوق به گوش محمّد رضا رسید، ولى رزم آرا که زرنگ بود و شایعه را شنیده بود به محمّد رضا اصرار کرد که فرد مورد اعتمادى به ملاقات ضارب برود و تحقیق کند. محمّد رضا مرا تعیین کرد. تقریباً ساعت یک بعد از نیمه شب ، محمّد رضا به من گفت که : به منزل رزم آرا برو و او را ملاقات کن . به منزل رزم آرا رفتم ، خواب بود و با لباس ‍ خواب بیرون آمد. گفتم ، که شاه دستور داده بیایم و شما را ببینم . موضوع چیست ؟ گفت : ضارب هژیر در زندان دژبان است به ملاقاتش بروید و بپرسید که ، چه کسى دستور ترور هژیر را داده ، وعده دهید که اگر راستش را بگوید آزاد خواهد شد. من همان موقع به زندان دژبان که در خیابان سوم اسفند واقع بود و در اختیار رزم آرا قرار داشت رفتم . رئیس دژبان مرا به سلول ضارب (سیّد حسین امامى ) برد و در گوش من گفت : چون ممکن است به شما حمله کند ما چند نفر پشت در مى ایستیم ! من وارد سلول شدم ، دیدم مردى قوى هیکل و سالم ، نشسته بود و تسبیح مى انداخت و دعا مى خواند. او تا مرا دید به نماز ایستاد. نمى دانم چه نمازى بود که فوق العاده طولانى شد. حدود سه ربع ساعت در گوشه اتاق روى صندلى نشستم و او اصلاً متوجه من نبود و مرتب راز و نیاز مى کرد و به محض اینکه نمازش تمام مى شد نماز دیگر را شروع مى کرد. دیدم که با این وضع نمى شود، زمانى که نمازش تمام شد اشاره کردم و گفتم : این کارها را کنار بگذار، من عجله دارم . پذیرفت و روى تخت چوبى نشست و به دیوار تکیه زد و پایش را بالا گذارد و به تسبیح انداختن پرداخت . او پرسید: چه مى خواهى ! گفتم : مرا مى شناسى ؟ گفت : مى شناسم ، تو فردوست و دوست شاه هستى ! از او سؤ ال کردم : چه کسى به شما دستور داد که هژیر را ترور کنى ؟ اگر حقیقت را بگویى بخشوده و آزاد مى شوى و اگر این قول را قبول ندارى من خود ضامن شما مى شوم . جواب داد: البته محمّد رضا مى تواند این کار را بکند ولى من صریحاً مى گوئیم که وظیفه شرعى خود را انجام دادم و از کسى درخواستى ندارم ، خوشحالم که این وظیفه را انجام دادم و مجازاتم هر چه باشد که - اعدام است - قبول دارم ؟!. از او پرسیدم : آیا رزم آرا به شما دستور نداده که این کار را بکنید؟ پرسید: رزم آرا کیست ؟! گفتم : یعنى او را نمى شناسى ؟! پاسخ داد: مى شناسم ، سپهبد است ، رئیس ستاد ارتش است ، ولى همین مانده که من دستور رزم آرا را اجرا کنم ! این حرفها چیست که مى گوئید! من گفتم : حالا شب است و دیر وقت و ممکن است شما خسته باشید، اگر اجازه دهید فردا مجدداً به دیدارتان مى آئیم . پاسخ داد: آمدن شما اشکالى ندارد ولى بى خود وقتتان را تلف نکنید، شما اگر 10 ساعت هم بنشینید پاسخ من همین است . و مجدداً برخاست و به نماز ایستاد. با کمال تعجب برخاستم و در را باز کردم ، مشاهده کردم که رزم آرا با لباس سپهبدى ایستاده و پشت سرش رئیس دژبان و سایر افسران ایستاده اند. رزم آرا پرسید: این فرد چه گفت ؟ گفتم : پیشنهاد را قبول نکرد. گفت : دیدید من بى تقصیرم . اکنون ساعت 4 صبح بود. محمّد رضا گفته بود که هر ساعتى که کار به پایان رسید مرا بیدار کن و نتیجه را بگو. من به پیشخدمتش گفتم و او را بیدار کرد. به داخل اتاق رفتم و جریان را گفتم و گفتم : که با ضارب مجدداً یک قرار براى فردا صبح گذارده ام . شاه گفت : فردا صبح برو، اشکالى ندارد ولى این کار رزم آرا نیست و شایعات دروغ است . به هر حال ، صبح روز بعد مجدداً به زندان رفتم و دیدم که ضارب مشغول دعا و نماز است و حالش هم خوب است . مجدداً مطلب را تکرار کردم . او پاسخ داد: اگر صد دفعه هم بیایى پاسخ من همان است . وظیفه دینى من حکم مى کرد که هژیر را به قتل برسانم و هیچ درخواستى هم ندارم !. از اتاق خارج شدم نزد محمّد رضا رفتم و گفتم : که چیزى نمى گوید همان صحبتهاى شب قبل را تکرار مى کند. پس از این جریان ، به سرعت ترتیب محاکمه ضارب داده شد و مدّت کوتاهى بعد، در ساعت 2 بعد از نیمه شب ، با یک گردان دژبان به میدان سپه برده و دار زده شد.

 نماز در اسارت ، ص 43، خاطره از برادر آزاده عیسى على پور.

مسابقه و نماز اول وقت

او از همان سنین کودکى به نماز اول وقت اهمیت مى داد و فضیلت نماز اول وقت را با هیچ چیز دیگر عوض نمى کرد. در دوران جوانى که به ورزش ‍ کشتى مى رفت روزى براى انجام مسابقات به اتفاق هم به سالن رفتیم . مسابقات فینال بود، در میان جمعیت به تماشا نشسته بودم که چند نفر از رقیبان با هم مبارزه کردند. نوبت به عباس رسید. چند بار نام او را براى مبارزه خواندند، امّا او حاضر نشد. تا این که دست رقیب او را به عنوان برنده مسابقه بالا بردند. نگران شدم به خودم مى گفتم : یعنى عباس کجا رفته ؟ در جستجوى او بودم نگاهم به او افتاد که از درب سالن وارد مى شد. جلو رفتم و گفتم : کجا بودى ؟ اسمت را خواندند، نبودى ؟ گفت : وقت نماز بود، نماز از هر کارى برایم مهمتر است . رفته بودم نماز جماعت

ستارگان خاکى ، ص 219.

 مسیح کردستان

همسر فداکار سردار رشید اسلام محمد بروجردى

 در مورد مواظبت بر نماز اول وقت ایشان مى گوید: محمّد در عرض ده سال زندگى مشترکمان طورى بود که همیشه نمازش ‍ را در اول وقت اقامه مى کرد. در طول مسافرتهایى که با محمّد داشتیم ، هرگاه در راه صداى اذان به گوشش مى رسید، هر کجا بود ماشین را پارک مى کرد و همانجا نمازش را بجا مى آورد. اگر چه به مقصدى که مورد نظرش ‍ بود دور یا نزدیک بود. بارها به ایشان گفتم : حالا که نزدیک مقصد است نمازتان را شکسته نخوانید بگذارید وقتى به منزل رسیدیم نمازتان را کامل بخوانید. محمّد در جواب مى گفت : حالا که موقع اذان است نماز مى خوانیم شاید به منزل نرسیدیم . اگر رسیدیم دوباره کامل مى خوانم و در تمام این مدّت هیچگاه یاد ندارم که او بدون وضو باشد.

اسوه یادواره سردار سپاه اسلام شهید محمد بروجردى ، ص 17.

 موذن دلیر

یکی از مسائلی که برای عراقی ها گران تمام می شد ، خواندن نماز جماعت و گفتن اذان در وقت نماز بود . یک روز صبح ، یکی از بچه ها زودتر از بقیه بیدار شد و شروع به گفتن اذان کرد . این کار هر روز انجام می شد ، اما دور از چشم نگهبانان عراقی . آن روز ، هنوز اذان بسیجی به پایان نرسیده بود که سرو کله یکی از نگهبانان پیدا شد و با فریاد از او خواست تا کارت شناسائی اش را بیاورد . اما او تا اذان را به پایان نرساند ، کوچکترین توجهی به عراقی نکرد . نگهبان بعد از گفتن اذان ، با خونسردی به پنجره نزدیک شد و از نگهبان عراقی پرسید که چه می خواهد . نگهبان ، که رگهای گردنش از شدت عصبانیت متورم شده بود ، مجددا فریاد کشید : « مگر نگفتم کارتت را بیاور ؟ مرا مسخره می کنی ، چنان بلائی سرت بیاورم که تا ابد یادت بماند .»

بسیجی با همان خونسردی کارتش را در آورد و به نگهبان بعثی داد . ساعتی بعد با طلوع آفتاب ، درٍ سلول برای گرفتن آمار باز شد . پس از آمارگیری ، یکی از سربازان عراقی فرد اذاتگو را صدا زد و با خود برد. نماز جماعت پر شکوهیکى از خاطرات خوب من درباره نماز جماعت ، مربوط به آخرین روز اسارت است . آن روز وقتى متوجه شدیم که ظهر شرعى فرا رسیده ، پتوهاى داخل آسایشگاهها را در وسط حیاط پهن کردیم . از طرفى چون ماءمورین صلیب سرخ در آنجا بودند، نگهبانها چیزى به ما نگفتند و ممانعتى نکردند. ما هم از فرصت استفاده کردیم و به اتفاق حدود 600 نفر، نماز جماعت پر شکوهى را برگزار کردیم

 مدرّس مجاهدى شکست ناپذیر، ص 214، داستانهاى مدرّس ، ص 309 و 310. 

 نماز همه چیز ماست 

یکى از اسراء نمازش که تمام شد، سرباز عراقى صدایش کرد و گفت :

- شماها از نماز خواندن خسته نمى شوید؟ همیشه مى بینم چند نفر در حال نماز هستید، حتى شبها و نیمه شبها، شما خواب ندارید؟ آن برادر با آرامش رو به سرباز عراقى کرد و جواب داد: - ما به خاطر همین نماز اینجا اسیر شده ایم . نماز همه چیز ماست . نماز نور چشم ماست.

 زخم شقایق ، ص 5.


  • علی اصغر کشاورز

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی